X
تبلیغات
* .:باحالای کلاس:. *

* .:باحالای کلاس:. *

معلم دینی هیز...!

سلام به همگی
امروز روز اولی بود که رفتیم مدرسه البته سپیده هنوز مسافرته و نیومده ولی تو مدرسه زنگید کلی خندیدیم در کل امروز خیلی خوش گذشت ولی خاطره ای نبود که بنویسم فقط می شه ادای معلمامونو در بیاریم که اونم نوشتنی نیست

این خاطره هم مال پارساله
معلم دینی ما یه کم هیزه و هیز بودنش به همه ثابت شده
یکی از بچه های ما واسه اینکه گرمش میشه زیر مانتو چیزی تنش نمی کنه میز جلو هم میشینه بعضی اوقات هم که میشینه چون مانتوش تنگه از بینه دکمه های مانتوش معلوم می شه که از زیر چیزی تنش نیست اما باید دقت کنی تا بفهمی این معلم ما هم که هیز...!
وقتی داشت درس می داد یهو وسط درس چشش افتاد به دوستم همونجا درسو نگه داشت به دوستم گفت من شکمتو دیدم این چه طرز لباس پوشیدنه اگه معلم مردتون ببینه چی؟ خلاصه یه مدت تیکه همه بچه ها شده بود که من شکمتو دیدم

یه بار دیگه ام روزای آخر سال بود و هوا به شدت گرم بود من هم تازه زنگ خورده بود اومده بودم سر کلاس خیلی گرمم بود به معلممون گفتم میشه مقنعم رو در بیارم گفت آره عزیزم راحت باش...!
منم مقنعم رو به صورت نیمه درآوردم فقط یه کمش رو سرم بود بعد معلممون روشو کرد به من عینه این مردای هیز به گردن و یقه ی من نگاه می کرد انقدر بد نگاه می کرد که من ترسیدم خواستم بگم مگه خودت خواهر مادر نداری که چشمه ما رو اینجوری در میاری مریم هم فهمید یعنی کل کلاس فهمیدن حالا گیر داده بود مقنعتو کامل دربیار هی من میگفتم مرسی خانوم راحتم اونم هی می گفت خوب دربیار دیگه ولی بالاخره بیخیال شد ولی من هم ترسیدم هم خجالت کشیدم بعد چند دقیقه هم سریع مقنعمو سرم کردم
خلاصه که بعضی از زنا هیز تر از مردا هستند مخصوصا اونایی که پسر دم بخت دارن تو فامیلشون تا چشمتو در نیارن ول کنه ماجرا نیستن

ببخشید اگه جالب نبود و کوتاه بود خودم هم زیاد دل و دماغ آپ کردن نداشتم ولی دوست ندارم اونایی که همیشه بهمون سر می زنن هر دفعه یه پست تکراری ببینن به نظرم از پست تکراری دیدن بهتر باشه هر کی هم خوشش نیومد بره واسه پست های قبلی کامنت بذاره
تا بعد

+ نوشته شده در  88/04/10ساعت 21  توسط مهسا  | 

پسری که یه کلاسو گذاشت تو خماری...!

سلام بچه ها
دلم نیومد آپ نکنم آخه من مطمئنم وقتی کلاسهای پیش شروع بشه من خودم کمتر وقت می کنم که بیام ولی اون موقع دیگه خاطرات به روز رو می گیم بهتره البته اگه خاطره جالبی بمونه چون من تصمیم گرفتم دیگه سر کلاس تیکه نیام (این تصمیم رو صدبار گرفتم ولی نمیشه) تازشم می خواستم دیگه تنها بشینم تا با کسی حرف نزنم ولی دلم نمیاد از پیش مریم برم شما هم بودید دلتون نمیومد ولی کمتر حرف می زنیم
اینم مطمئنم وقتی کلاسا شروع بشه یکی از کلاسهای پرخاطرمون کلاس تست شیمی،بیبین من کی گفتم
این خاطره ای که می خوام بگم یکی از توپترین خاطره های کلاسمونه،حدودا اولای سال بود که متوجه شدیم یه پسر شاخ شمشاد با یه ایرانسل به چندتا از بچه های ما می زنگه و خیلی چیزا می دونه مثل اسم بعضی بچه ها رو،اینکه کدوم مدرسه می ریم و کلاس چندمیم و...!
از اونجایی که ایرانسل من تقریبا مثل تلفن عمومی شده و هر کی می خواد یکی رو اسکول کنه با خط من می زنگه تصمیم گرفتیم بزنگیم بهش و مثل دو تا آدم متشخص و فرهیخته یه کم با هم اختلات کنیم و بفهمیم قضیه چیه،کل بچه ها تو کف بودن که ببینن این یارو کیه
وقتی بهش زنگ زدیم من خندم گرفته بود نمی تونستم باهاش حرف بزنم آخه از اون پسرای بلوغی بود از اونایی که تازه پشت لبشون سبز شده از نشانه های بلاغتشم صداش بود که تقریبا  دو رگه بود منم وقتی صداشو می شنیدم خندم می گرفت خلاصه جلو خودمو گرفتم و بعد از اینکه باهاش حرف زدم فهمیدیم که اسمش پویاست همش هم چسی میومد که من همتونو می شناسم و از اینجور شر و ورا...!
وقتی باهاش حرف می زدم صداش رو بلندگو بود و همه ی بچه ها می شنیدند آخه اول فکر می کردیم که داداش یا فامیل یکی از بچه هاست ولی هیچکس صداشو نشناخت
این قضیه رو تو جلسه علنی کلاس مطرح کردیم طبق اکثریت آرا قرار شد چون من تو خونه نسبت به بقیه بچه ها آزادترم با این بنده خدا تریپ رفاقت بردارم و کم کم از زیر زبونش بکشم که از کی آمار گرفته اما از اونجایی که من اهل این حرفا نیستم که همون باره اول شروع کنم قربون صدقه پسر برم و  اینکه این آقا پویا حرومزاده تر از این حرفا بود که دم به تله بده من نتونستم بفهمم از کی آمار گرفته ولی تو اون چند روز فهمیدم که مدیر و تمام معلمامونو می شناسه با تمام خصوصیات و اینکه آماراش اکثرا درست بود،در ضمن من بهش نگفته بودم که مهسا هستم گفته بودم اسمم میناست اونم یه روز که داشت با غرور و افتخار بچه های کلاسمون رو واسه من معرفی می کرد گفت مهسا رو می شناسی؟ گفتم نه اونم شروع کرد راجع به من گفتن و کلی هم ازم تعریف کرد منم می خندیدم
خلاصه بعد از اینکه من تو این ماموریت شکست خوردم و نتونستم از زیر زبونش حرف بکشم این مسئولیت سنگین و کمرشکن رو دادیم به یکی دیگه از بچه های کلاس که درست بر عکس منه،از اون دختراستاااااااااااااا از اونایی که صداشو واسه پسرا نازک می کنه و عشوه میاد،یه حرفایی می زنه من خودم کپ می کنم اصلا یه کم حیا نداره لامصب هر چی که می خواد می گه من مطمئن بودم که این دیگه می تونه پویا رو راضی کنه...!
اولین بار که دوستم بهش زنگید پشت سرش من زنگیدم به پویا و واسش غیرتی شدم که چرا با اون حرف زده(حالا حالم ازش بهم می خورد و تو پوست خودم نمی گنجیدم که از دستش راحت شدم،تا حالا تو عمرم انقدر از یه پسر متنفر نبودم)اینطوری شد که من باهاش بهم زدم و  آقا پویا با اون دوستم رفیق شد
آقا باره اول که با پویا حرف زد (صداشون رو بلندگو بود)دوستم انقدر فضا رو عاشقونه کرد و حرف از سک/سی لیدی زد و خالی بست که خوش هیکلم و خوشگلم که بدبخت پویا لال شده بود اصلا حالش خراب شده بود صداش می لرزید کلی ما خندیدیم، این دوستم یه بار دیگه ام این بلا رو به سره یه پسر بخت برگشته ی  دیگه ام آورده بود اونم خفن حالش خراب شده بود صداش می لزرزید...!
بعد از یه مدت که با این دوستم حرف می زد فهمیدیم این داداش ما آمار بده نیست و فقط گیر می ده که قرار بزاریم  که همه در جواب انگشت شستشون رو حوالش می کردن البته ناگفته نماند که بعضی اوقات ما رو شدیدا اوسکول فرض می کرد و خالی می بست که شماره هاتونو از توی یه کتاب دینی پیدا کردم و ... بعدشم که ما شک می کردیم خودش می گفت دروغ گفتم...!
خلاصه این آقا پویا همه ی ما رو شدیدا گذاشت تو کف و نگفت که کیه ولی انقدرم پررو بود که هنوزم بعضی اوقات زنگ می زنه ولی ما جوابشو نمی دیم
اصلا از هر چی پویاست بدم اومده،یادش میافتم کهیر می زنم به خونش تشنه ام

راستی تو اون جریان دعوای بچه ها قضیه پویا جلو مدیرمون لو رفت کل قضیه رو فهمید البته من که نترسیدم چون به مامانم گفته بودم و می دونست این یارو کیه ولی جلو مدیرمون بسی خجل شدم

واقعا با نظراتون ما رو خوشحال می کنید
دست همتون که انقدر با وفا هستین درد نکنه
تا بعد

 

+ نوشته شده در  88/04/08ساعت 22  توسط مهسا  | 

کلاس زبان=زنگ آزاد=عشق و حال

سلاااااااااااااااااااام به همه ی بچه باحالا

بازم من اومدم و امروز می خوام واستون از کلاس زبانمون بگم
معلم زبان ما از اون بچه باحالاست،روشن فکر،خوش اخلاق،خوش تیپ،خوشگل و با جنبه(اگه پسر دم بخت دارین رو کنین که این تیکه توپیه)
همیشه سر کلاسش بهمون خوش می گذره،تنها کلاسیه که اصلا نمی پیچونیمش و نمی ذاریم کسی وقت کلاسشو بگیره البته یه بار  که امتحان داشتیم منم هیچی نخونده بودم الکی بهش گفتم خانوم حالم خوب نیست میشه برم نمازخونه بخوابم؟ اونم گفت حلله برو

کارهایی که سر کلاسش می کنیم واقعا مهیج،یه دلی از عزا در می آریم
1)آهنگ گوش می کنیم بعد متنشو می نویسیم و ترجمه می کنیم
2)می ریم فیلم می بینیم مثلا برای تقویت زبان ولی نمی دونم چرا همشونو با زیرنویس فارسی نگاه می کردیم
3)گاهی اوقات من سر کلاس جوک و اس ام اس می خوندم بعد هر کدومو که اون دوست داشت رو واسش می فرستادم
4)عکسای گوشیمو نشونش می دادم هر کدومو که می خواست ازم می گرفت
5)اونم عکسای گوشیشو نشون می داد تازه اون عکسای خودش تو مهمونیاشونو هم نشون می داد،یه بارم تو یه تولد رقصیده بود نشونمون داد
6)خوراکی خوردنم سر کلاسش آزاده(در یک کلام کویته)
۷)اوه اوه داشت یادم می رفت ما درس هم می خوندیم،اون درس می داد،املا می گفت،گاج حل می کردیم،تست های قلم چی رو هم می زدیم کلی فعال بودیمااااااااااااا

یه بارم سر کلاس اذیتش کردیم،اون فقط شماره 912 منو داشت ولی 936 منو نداشت چه حالی داد هی می زنگیدم بهش گیج شده بود هی می گفت  این کیه دیگه؟
خلاصه اگه تو شرایطش بودین کلی می خندیدین،آخرش من انقر خندیدم که بالاخره فهمید منم ولی یه جوری تعجب کرده بود که اگه می دیدیش از خنده می ترکیدی...!

یه بار دیگه هم داشت از خانوادش صحبت می کردو اسم خواهر برادراشو می گفت بعدشم گفت اسم بابام هم منوچهره بعد من ازش پرسیدم خانوم میشه یه سوال خصوصی ازتون بپرسم گفت بگو،منم گفتم خانوم مامانتون باباتونو منوووووووووووچ صدا می کنه؟
معلممون مرده بود از خنده،کلی سر این سوال خندیدیم

درضمن اینم بگم که معلممون هر وقت شاکی می شد یه جمله داشت که وقتی می گفت من دوست داشتم خودمو از پنجره پرت کنم پایین،می گفت"بچه ها دوستیمون سر جاش درسمونم سر جاش" اصلا بهونه بود چون همش بچه ها درسشونو می خوندن تازه تو کلاسمون اکثر بچه ها زبانشون قوی بود...!

تازه بعضی وقتا من یا بعضی از بچه های دیگه وقتی گاج حل می کردیم با گوشی آهنگ می ذاشتیم به صورت زیر صدا آخه من کلا علاقه خاصی به آهنگ گوش کردن دارم،نمازمم با آهنگ دوست دارم بخونم(چقدرم نماز خونم)

در ضمن من فیلم دیدنشم خیلی دوست داشتم آخه من هر چقدر هم که فیلم می بینم خسته نمی شم البته فیلم های قشنگاااااااااااا نه از این درپیتی ها،پشت کارمم تو فیلم دیدن بالاست در ضمن وقتی می رفتیم فیلم می دیدیم بعضی وقتا که وظیفه سانسور کردن صحنه های مستهجن فیلم با من بود کلی می خندیدیم،یه جوری کاغذ رو می گرفتم جلوی تلوزیون که همه ی بچه ها می دیدن جز معلممون که اونم خونشون دیده بود آخه دوست ندارم بچه هامون چشم و گوش بسته باشند این کارم هم در جهت اعتلای اطلاعات عمومی بچه ها بود وگرنه من که خودم اکثرا فیلم ها رو تو خونه دیده بودم،معلممون هم فقط می خندید می گفت آخرش منو از این مدرسه اخراج می کنن
راستی یه خبر داغ، همین الان با سپید جووونم حرف زدم یه کم واسش تعریف کردم حسابی  سوخت در ضمن اون تا شنبه نمی یاد
منم امروز خیلی حرف زدم ،خسته ام دیگه حال ندارم
تا بعد




+ نوشته شده در  88/04/07ساعت 23  توسط مهسا  | 

صدای یه پسر تو کلاس دخترا...!

سلاااااااااااام به همه ی دوستان که به ما سر می زنن
امروز می خوام یکی از سوتی های خومو بگم واستون اما قبلش باید یه چندتا خطبه بخونم بعدش تعریف می کنم...!

خطبه اول به مریم جووووووووووونم:
همیشه گفتم و می گم که خیلی با معرفتی،مرسی که به حرفم گوش کردی
من کی باشم که متن تو رو ویرایش کنم...!

خطبه دوم به حسین:
چون خیلی با معرفتی و همش به ما سر می زنی منم واست کلی مرم گذاشتم و واست خطبه خوندم دیگه برو حالشو ببر

خطبه سوم به سپیده:
تو که خیلی نامردی بابا،اگه زنگ نمی زنی حداقل یه اس ام اس خالی بده اصلا اس ام اس هم نه یه تک که می تونی بزنی نامرد...!
من که می دونم رفتی اونجا مخ پسر داییتو بزنی نیاد منو بگیره ولی کور خوندی آبجی اون عمرا منو ول نمی کنه بیاد تو رو بگیره،عشق ما خیلی عمیق تر از این حرفاست
ولی من از الان اون روزی رو که تو بر می گردی رو می بینم که میای وبلاگو می بینی این همه اپ رو می بینی اونوقت تا فیهاخالدونت می سوزه و من حال می کنم

 حالا دیگه نوبت خاطرست
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود جز باحالای کلاس کسی نبود(استغفرالله،خدا هم بود)
یادش بخیر سر کلاس ریاضی منو مریم نه جزوه می نوشتیم نه گوش می کردیم(اعتماد به نفسمون بالا فکر می کنیم پرفسور حسابی هستیم)فقط حرف می زدیم و می خندیدیم...!
اماااااااا یه روز که به طور خیلی تعجب آور مریم خانوم بعد از کلی تقویت خودشون تو زنگ تفریح تصمیم گرفتن بالاخره یه زحمت کوچولو به اون انگشتای مبارک بدن و جزوه بنویسن گوشیشون زنگ خورد البته بی صدا بود، تو این زمان کلاس ساکت ساکت بود و فقط صدای معلممون میومد که با صدای مردونه و بلندش داشت جزوه می گفت،وقتی مریم جواب داد دید یه پسرست اونم گوشیشو داد به من که قطعش کنم تا زبونم لال ازجزوه نوشتن عقب نیافته (گوشی مریم اگه بچرخه می ره روی حالت بلند گو) همین که من اومدم گوشیو بگیرم ازش از اونجایی که من از روز ازل شانس نداشتم گوشی چرخید یهو صدای نکره یه پسر که هی پشت سر هم می گفت الو الو تو کلاس پیچید،من که دیگه خیسیده بودم به خودم فقط سریع قطعش کردمو سرمو گذاشتم رو میز،خیلی ترسیده بودم،دستو پام می لرزید اصلا روم نمی شد سرمو بلند کنم خلاصه بعد چند دقیقه سرمو بلند کردم که از شانس بدم چشمم خورد به ریخت نحس یکی از نخاله ها که از جلوی کلاس برگشته بود سمت من همین طور که سرشو به نشونه تاسف تکون می داد لبشو گاز گرفته بود و منو نگاه می کرد،دوست داشتم اون لحظه جفت پا برم تو دهنش که واسه من اینجا خانوم بازی در نیاره،دخترک پررو واسه من آدم شده،یه جوری نگاه می کرد انگار خودش تا حالا سوتی نداده...!
ولی دم معلممون گرم اصلا به روی ما نیاورد،انگار نه انگار که چنین صدایی اومده ولی منو مریم بسی خجل شدیم
نا گفته نماند که این وسط مریم هی به من استرس می داد که نره به مدیر بگه...!
خدایی خیلی بد بود،خدا به سر هیچ کس چنین بلایی نیاره

تا خاطره بعد شما رو به خدای بزرگ و مهربون می سپارم

+ نوشته شده در  88/04/06ساعت 17  توسط مهسا  | 

آغازه مهسا

سلااااااااااااااام به همه رفقا
من مهسا جووووووووووووووون هستم(البته با عرض پوزش همه پسرا و بعضی از دخترا که بی جنبه تشیف دارن نباید زیاد جونشو بکشن، یه وقت به گناه می افتن اونوقت من نمی تونم گناهشو گردن بگیرم…)
الان که دارم اینو می نویسم تقریبا همین الان واسه اولین بار به وبی سر زدم که خودم یکی از نویسنده هاشم(واقعا جای تقدیرو تشکر داره)انقدر ذوقیییییییییییییییییییییییده شدم نمی دونم چه جوری شروع کنم البته نمی خوام بهش فکر کنم چون می دونم نتیجه نداره آخه همیشه انشام بد بوده…!
 ولی اول از همه یه دمت گرمه مشتی به مریم جوووووووونم که خیلی دوسش دارم می گم که این کارو شروع کرد و اینکه تا تهش باهات هستم،پس بزن قدش…!
راستش منو مریمو سپید قرار بود تو امتحانای ترم اول این وب گروهیو بزنیم اما به دلیل مشغله زیاد(شوووووووووهر داریو بچه درای)نشد…!
 چند روز پیش که سپید زنگید خونمون گفت مریم وبو زده گفته که به مهسا هم بگو،من زیاد جدی نگرفتم البته کارتم نداشتم اگه به مامی می گفتم گیر می داد،خودمم اهله این حرفا نیستم که برم بققققالی ولی می تونستم با کارته داداشم بیام اما بسوزه پدره این عذاب وجدان که واسه ما خوابو خوراک نمی زاره منم که اهله ماله حروم خوردن نیستم…!

 حالا دیگه وقتشه راجع به کلاس بگم
می خوام ببرموتون کربلاااااااااااااااااااااا
همه بگین یااا حسین
خدایی وقتی بهش فکر می کنم خیلی ناراحت می شم اما من بر خلاف اون چیزی که تو جمع هستم(همش می خندم) تو تنهاییم خیلی غصصه می خورم ولی اکثرا دوست ندارم به کسی بگم،راجع به کلاسمونم فقط یه کم با مریم درد و دل کردم…!

اینم بگم در کنار این همه دو رویی و آدم فروشی که تو گوشه کنار کلاسمون هستو همه هم می بیننو اکثرا سعی می کنن به روی مبارک نیارن اگه بعضی آدمای مفووووووووووو بزارن کلاسمون باحالم هست یعنی من سعی می کنم با هر جمعی حال کنم...!

 "اگه قراره فردا من فرتی بمیرم باید خنگ باشم دنیا رو جدی بگیرم"
بدون هیچ تصرف و تلخیصی از جی جی(JJ) جووووووووووووووونم یکی از افرادی که با گروه مورد علاقم زد بازی(می میرم براش) زیاد می خونه(بزن کفو به افتخارش)

 راستی دلم واسه سپیده ام شدیدا تنگولیده،رفته مسافرت گوشیشم خاموشه،از همین جا چند تا بوسه آبدار واسش میفرستم

ممممممممممممموچ   ممممممممممممموچ

تو پست بعدی هم خاطراتو می گم که حالشو ببرین…!

+ نوشته شده در  88/04/02ساعت 22  توسط مهسا  |